همان موجي که يک روز مرا به ساحل آورده بود دوباره با خود خواهد برد.
فضاي جاده آکنده ازبوي غربت.موج ها از دور برايم دستي تکان مي دهند.انگار مرا مي شناسند.
سوار بر موج بطري اي مي آ يد.التماس از آن مي بارد.درون آن کاغذي داد مي زند منم آشنا.صبر
کمي.من همچنان فضا را غريبه مي بينم.گويا همه وجودم شده غربت.ديروزمرگ به سراغ من آمده بود.
خانه نبودم.از خود بي خود.گويا مست.سرايدار مرا گفت:آمده بود براي پايان قرارداد.تمام شده بود
ومن نداشتم چيزي براي پرداخت.پاهايم احساس خستگي مي کند.به انتهاي جاده نگاه مي کنم.به راهي که
بايد پيش بروم.به من مي خندد.مي گويد تا کجا خواهي آمد ديوانه.به پشت سرم نگاه مي کنم.به راهي که
آمده ام.اشک و زاري که بيچاره...آخ لعنتي.سنگ ريزه تو ديگر چرا.خشم از چشمان سنگ ريزه.
رمقي ديگر نمانده کفش را.ساحل خلوت از نبود موجي.بطري به گل نشسته.چه گل هاي زيبايي.خداي
من چه زيبايند.غنچه هاي هنوز غنچه مانده.دلم براي غنچه بودن تنگ.بطري تو خالي ندارد کاغذي همراه.
پيغام را با اين که در بطري بسته آب برد.نه،باد جاده برد.بايد با صاحب خانه صحبت.مامور آمده.سودي
ندارد.معذور مي باشد او.موج جاده التماس مرا مي بيند.به من فرصت شنا کردن مي دهد ومن ندارم از
شنا چيزي ياد.ياران به تابلوهاي جاده مي کنند بيشتر از پيشتر اعتنا ومن هاج و واج.باز هم سردرگم.
مي خندند همچون غريبه ها.خدايا.پرسيدم از خنده.گفتند فقط کن يک نگاه.آري خنده دارنه براي من.
گريه.تا به حال کسي را ديده ايد درون خاکي کنار جاده دست وپا بزند براي شنا.نشانه گيري.اه
نخورد.دومي نخورد.کودکان ناخلف گذاشته اند بطري پيغامم را.شکست."ساحل آرام،موج ها
رفتند"اين را بعد دوستان گفتند.
اين ساحل هميشه طوفاني است اگر امروز ساحل شما آفتابي است فکر فردا باشيد.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:43  توسط امین توتی
|
سلام
سلام به تمام دوستان وبلاگ نویس
این نوروز رو به همه ایرانیان تبریک می گم.امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید.
کار وبلاگ نویسی رو دوباره ادامه می دم.و از دیبا جان به خاطر زحمات بیکرانش کمال تشکر رو دارم.همچنین آرزوی موفقیت می کنم برای یکه نویس وبلاگ نویسان(شرر)که دگر در میان ما نیست.امیدوارم که هر جا هست یاد ما باشد که همیشه یاد او هستم.سال ۱۳۸۵ را با عشقی واضح
شروع می کنم.دوستون دارم.
امین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:38  توسط امین توتی
|
سلام
سلام بن بست تنهایی من.
***،،،،،،،*****
رازها دارم درون سینه راز در راز
دلیلی نمی بینم سینه اما می گشایم باز باز
********
یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها
کی بماند پر کاهی در میان بادها
*******
شعله شمعم و از پروانه ها بیزارم
من به خاطر تاریکی هاست بیدارم
*******
از میان آنهمه چشم انتظار
مرا دادی به غربال روزگار
روزگار بر وصال من و تو خطی کشید
خطی به رنگ شقایق ها کشید
داد از روزگار و داد از روزگار
تنها عشق رویایی مرا داد به باد
********
به امید آن روز ، می گذرانم امروز
شاید ؛
عاقبت شوم پیروز
آن روز
جهان را به عشق او به آتش خواهم کشید
آن روز
..........
*********
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 2:35  توسط امین توتی
|
روز ماه شد وماه سال شد وسال هفت
هنوز هم آب مي کوبم
هنوز هم ديوانه وار از براي شقايق شعر مي گويم
خوب مي دانم بيهوده مي گويم
ليک
اميدوارانه باز مي گويم
شايد مبدل شد اين خواب به بيداري!
چه خوش باورانه؛باور باطل من
به خيال خود از منطق مي گويم
حرف از احساسي مي زنم که نيست،فراموش شده،نيامده در اين کره خاکي
انگار
که را فريب مي دهيم،خود را
از براي عشق خود فلسفه اي مي بافيم که در هيچ کتاب منطقي نيست
نه خسرو وشيرين،نه ليلي ومجنون
آخ ببخش مرا ونه فرهاد
در خاطرم هست شبي گفت:
ٌهمراه تپش قلبها دوست داشتن را تجربه کنيم ٌ
فراموشم نخواهد شد هيچگاه.
تو که مرا مي فهميدي،بيا
نقاب چهره بيا،بي تابم
يک عمر به خاطر رخسار تو مي خوابم
ايوب نيستم،حدي دارم
با رفتن تو ديگر نمي خوابم بيدارم.
تا امروز سکوتي داشتم به خاطرت به اندازه صغري
درست يادم نيست
شايد از خستگي کنار هاون خوابم برد
دزد آمد وعشق تو را از يادم برد
اين بار سکوتي را پيش خواهم گرفت کبري،طولاني تر از عمرم
ــ به خاطرگلي ديگر همرنگ شقايق،با رايحه او،
اما نه در خواب،با چشماني بازــ
که نشکند حتي با نوازش حوريان جهنم.
حافظ شيرازم گفت:
" گل اگر رفت،گو،به شادي رو
باده ناب چون گلاب بيار
وصل او جز به خواب نتوان ديد
دارويي کاوست اصل خواب بيار"
آخر خطم
بيزارم از بيهوده بودن،بيزارم از بي او زنده بودن
خواستم که بروم،ديوانه مغزم گفت
به کجا خواهي رفت،از اين رفتن تو را چه سود
هيچ مقصدي نيست در انتهاي اين مقصود
نجوايي گفت:
"دلا چوغنچه شکايت زکار بسته مکن
که باد صبح نسيم گره گشا آورد "
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 5:15  توسط امین توتی
|
چه شبها از عشق تو خواب به چشمانم نيامد. شبي ديگر گذشت ومن هنوز بيدارم.
گويا خيال خواب در سر ندارم.امشب هم با ياد وخاطره ديروز فکر فردا را دارم.
فکر تنهايي وغم تنهايي.در اين خلوت تنهايي گرفتارم.گرفتار هيچم وپوچ!گرفتار
جذبه اي شده ام که نمي دانم خوابم يا که بيدار.نه اين خواب نيست اين را چشمانم
مي گويند.در روياي با تو بودن از خواب هم برايم شيرين تر است چه بسا چندي
است به اين خاطر تا پاسي از شب بيدارم.مي شود روزي فراموشم کند تنهايي آيا
....!؟رهايي از اين سياهچال امري است هم محال هم ممکن!!!!!!!
مگر مي شود هم محال هم ممکن!!!!!!!
آري با گرماي نگاه تو
اما چه سود که دوش نگاه سرد تو چشمانم را خيس کرد شايد با نگاهي کمي روشنتر از تاريکي بتوان.....
نمي دانم خوابم يا بيدار.چه کنم به تنهايي گرفتارم تا ديروز غم تنها بودن وامروز
غم تنها با تو بودن.بيا وباورم کن.باورم کن شايد فراموش کنم تنهايي را و تنها گذارم او را به حال خود و براي يک بار خودم باشم.
چشمانم درد بي خوابي مي کشندومن فکر تو را دارم.عجب است اين بشر!چه کنم
آخر امشب بيدارم.بيچاره شقايق خوابيدومن چشم اميد به او دارم.ز خود مي پرسم
وجدان هم در دل اثري دارد آيا؟فکر نکنم اما ما که در دل عشق تو را داشتيم
بيشتر از هر کس اما کمتر از ديگران نداشتيم.
چقدر از عشق واهي گفتن
چقدر ازقافله خواب جا ماندن
واين همه را دروغي بيش نيست من از خروخر شقايق بيدار ماندم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:49  توسط امین توتی
|
اوني که به من مي گه الاغ!ديوونه!دوسش دارم.
اوني که دوسش دارم خودش ديوونه است!الاغه!به من مي گه دوستت دارم.
تا حالا از من پرسيدي چقدر دوستت دارم؟چرا خدا اون منو نمي فهمه!؟نه!اون منو مي فهمه.خيلي
بهتر از اونايي که مي گن دوستت ندارم.اين مشکل ما آدماست شايد.معناي دوست داشتن رو نمي دونيم.
شايد نبايد بگيم حرف دل.تا چيزي ازش بخوايم.مي گه عادت مي کنم بهت.وابسته مي شم بهت.آخه چرا
هميشه بايد اين جواب دوست داشتن باشه.به اين فکر نمي کنيم يه روز اين زندگي هم تموم مي شه.
نتيجه اين همه ديوونگي ها پشيموني مي شه.ديوونه!من تو رو دوستت دارم تا ابد.نه تا هميشه.
چه اين دنيا باشه چه يه روز تموم بشه.من تو رو اندازه خودت دوست دارم.تا حالا فکرشو کردي؟
نمي خواد به من بگي دوستت دارم.مي ترسم!آره مي ترسم.مي ترسم زندگيت حروم بشه.نه من
اوني که فکر مي کني نيستم هستم.من خاطره اي هستم که يه روز از گذرگاه قلب تو عبور کردم به سختي.
آره بخند.بخند!آره مي دونم گرفتي که اونجا پنچر شدم.مي دونم الان به چي فکر مي کني.الاغ!فکر
مي کني من موندني نيستم.زاپاس فراوونه.باشه تو اينجوري فکر کن.اما اينو بدون که امروز همان
فرداست.امروز همان فرداست.مي گي نه!بگو آره.
به قول شقايق گفتني:همراه تپش قلب ها دوست داشتن را تجربه کنيم.
منتظر نظرات شما هستم مخصوصا"جمله آخر.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 2:20  توسط امین توتی
|
محکوم به اعدامیم.نه رحمی مروتی.نه نگاهی بی طاقت.شعر گفتیم و نوشتیم بسیار.چه بیهوده!
جهان را تسخیر کردیم به خیال خود.دیوونه!چه خوش خیال.عمرا"
دیوانه تو اسیری یک اتاق.شکنجه سرازیر از نگاه ها.بس است.من طاقت اینهمه عذاب را ندارم.
بگذارید مرا تنها.زبان قرمز همچنان شلاق.بگذار چشمهایم تو را اندیشه کنند.شیششه های اتاق
کدر.رنگ آسمان شب تیره تر یا پرونده قلب من.مزن.
لااقل مرا...
امشب در بغض نگاه ستاره ای نمی درخشد تا امیدوار کند مرا .دلم برای ستاره های آرزو تنگ.
مگذارید شقایق دلم بوی تنهایی بگیرد .
فقط به خاطر خدا.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 6:19  توسط امین توتی
|
بخوان از نامردانگي هاي روزگار
بخوان از بي کسي ها
بخوان...
بخوان با چشمي بدون لنز رنگي
دست ها خالي.آسمان ابري.گنجشک قناري
به دنبال چه هستيم
در اين دنياي بي ارزش کس به کس نمي انديشد
فهميدن شده نافهم
انديشه خوابي دروغ وجدان دري بي فروغ
همه نقاش
شايد گاهي ذغال فروش
به دنبال چه هستيم
برگ مي زنيم کتاب را مثل برق
ياد دارم روزي پدر خط مي کشيد
زير سطرهاي اين کتاب برگ به برگ
ما بازي مي کرديم با لي لبک.
کاش باغبان هستي به جاي چيدن گل ها
مي چيد علف هاي هرز.
در اين هجوم بي پروايي
گرگ مارمولک تر از مارمولک
پروانه در حال مرگ
غافل از رحم ومروت
تيغ بر لب گذاشتيم.
شيشه عمر لب طاقچه مي لغزد
حتي
نخوانديم يک واژه از اين سطر
شقايق تو چرا ماندي!؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 3:50  توسط امین توتی
|
چهره بنما شقايق مرا مجالي نيست
با خبر باش جز من يادي از تو نيست
عمري به دنبال توام اثري از تو نيست
با خبر باش با رفتنم هيچکس ياد تو نيست
در خلوتگه دل آرام و قراري نيست
با خبر باش جز حسرت تو مرا خوابي نيست
از جنس نوري و مشعلم جز خاموشي نيست
با خبر باش بي تو فردايي مرا نيست
هيچکس در اين دنيا ماندني نيست
با خبر باش تا زنده ام جز تو کلامي بر لبم نيست
خاک پاي توام شقايق مشکلي نيست
با خبر باش جز اين کاري مرا نيست
کاش مي آمدي.بر کوير خواب من عابري نيست
با خبر باش بي تو زندگي را معنايي نيست
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 16:0  توسط امین توتی
|
مرا درياب
مرا درياب
امروز مرا درياب نه فرداي ديروز
اي بي موج ترين دريا مرا درياب
به خاطر تهي ترين فرياد
به خاطر تهي ترين هيچ از پوچ
به يک نيم نگاه مات
مرا درياب در شبي باراني
در غروبي از مهتاب
در کنار يک غزل از حافظ به حرمت شاخه نبات
به خاطر يک شاخه گل ياس
به خاطر يک مسافر از جنس خاک
به خاطر شاپرکي ساده که به احساس عطر گل زاده
به خاطر شقايق ترين تنها
مرا درياب
به خاطر خاکستر پروانه اي که در غم قطرات شمع از هجران سوخته
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 19:50  توسط امین توتی
|